غمی در دلم نشسته که نمیتوانم وصفش کنم. یک تمنای بیپاسخ، تمنایی که میدانی جهان جوابی برایش ندارد. این حال را دوست دارم من را با خودم کنار هم مینشاند، در این غم غنیتر از آنم که گمان برم با حرف زدن بهبود مییابم و این اغنا چیزیست که من همواره خواستهام. راستش دلم میخواهد همیشه اینجور باشم. در این وقتها توی خودمم و با خودم و سرم شلوغ نیست فقط دلم میخواهد از حالم بنویسم و دیگر هیچ. کاش دنیا کمی سخاوت داشت و این غم و غنا را همنشین همیشگیام میکرد. کاش بود، بی روزمرگی همیشگیام میشد. دلم میخواهد با این غم و غنا زندگی کنم و از دنیا بروم.
ما را در سایت ترسها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 102