از برجستهترین بیانها در باب دوست داشتن و یا عشق و اینجور روابط شدید احساسی میان آدمیان این شعر از شاملو است که میگوید:
«آنکه میگوید دوستت میدارم، خنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است»
من فکر میکنم تأکید در این نقل بر مثال خنیاگر برای این است تا بعد احساسات تشدید شدهی فرد را به واسطهی فقدانی که در درونش به عنوان نوازنده احساس می کند نشان دهد و بگوید که آنها که میگویند دوستت میدارم یک فقدان وجودی در خود دارند، یک حفرهی تسامحا هویتی که میخواهند با آن دوست داشتن و نزدیکی و عشق ورزی، مرتفعاش کنند. چند وقتی هست که دارم به این باور میرسم که آدم عاشق یا جویای عشق در واقع از یک نارسیسم مفرط رنج میبرد.
من هم گویا یک چنین نارسیسمی در درونم دارم و بسیاری از کسانی که در این تلاقی با آنها پیوندی کوتاه داشتهام و خوانش اکنون من از آن رابطهها خوانشی مبتنی بر خویشپرستی مفرط است. اما حالا کاری به اینها ندارم چون دو روز مانده به کنکور و در ایام مبارک پیاماس به سر میبرم، نمیدانم این خواستهی درونم همان نارسیسمام است که گُر گرفته و یا خنیاگر غمکینی در درونم آوازش را از دست داده است!
یک اشارهی کوتاه هم بکنم و بروم به درس و مرورها برسم و اگر شد بعد بیایم و به این بیشتر فکر کنم:
سالیانی شاید دراز در گذشته تبر به دست تنهی خواستنها را میزدم. موفق نشدم چون ریشهای داشته که با تبر نمیشد آن را برکند، اما بعدها که میشود الانها بر این باورم که آدمی بدون خواسته یعنی مرگ. و همین که کسی مانده به ادامهی زندگی یعنی نمیخواهد ریشهی خواستن را بزند. یعنی این دو «نخواستن و زندگی» جمع ناشدنیاند. مثلا همان مثال که میگفت میخواهی که نخواهی، پس خواستهای در میان است. و خب همین مثال یا نقل را میشود خیلی بسط داد اما غرضم اینجا این است که آیا اینکه این روزها تبر بهدست دارم تنهی عشق و دوستداشتن را میزنم واقعا ضرورتی دارد؟! آیا ممکن است! البته چون تبرم در این مواجهه تقلیل گرایانه و تحویلگرایانه است گمانم پاسخ منفی به آن سخت باشد چون دیگر ادعا تبر زدن قطع کردن (یا حتی برکندن) نیست، تحویل است. ولی خب باید برگردم و فکر کنم.
غرض اینکه میلی به عشق و احساسات شدید در من است و من هی میخوانم: خنیاگری غمگینی، که آوازت را از دست دادهای.
ترسها...ما را در سایت ترسها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82