داشتم به این فکر می کردم که الان دقیقا چی دلم می خواست دیدم اونقدری که خودم رو با دیگری از مین و م گرفته تا... تعریف کردم و از بس وقتم به گفتوگو با دیگرانی گذشت حالا که تنهام هیچی دلم نمیخواد. خواستم بیام برای نوشتن تو این چاردیواری فانتزی ببافم که مثلا دلم می خواست وسط یه دشت شقایق یا کوهستان برفی بودم، نه که نخوام اما تنها نه. من از تنهایی بدم میاد، میترسم، فراری ام. بلد نشدم با خودم باشم. یه عمر بت خدا و امام زمان و شهید آوینی، بعد هم اینجوره اوضاعم هر روز با یکی، هیچ وقت طعم گس و اصلا تلخ تنهایی رو حس نکردم جوری که الان و این دو روز که میم همش خوابه حس میکنم. همینش رو هم دوست دارم و برام غنیمته. همین رو هم ازم نگیر روزگار که بدون تصور میم می پاشم. الان یه هولی به دلم افتاده که نکنه قراره رفتنی باشه، نکنه اینها زمینهی پایانه.... نکنه .. نکنه ... من می ترسم از آینده .... به کجا پناه ببرم ....
ما را در سایت ترسها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 104