امروز تولد اطهره. دوست دوران نوجوانی، جوانی و حالایم. من دوست صمیمی خیلی ندارم و شاید حالا تنها دوستم همین اطهر است. گاهی فکر میکنم عدم توانایی ام در پیدا کردن و داشتن دوست از نوع همجنس باعث شده مدام به جنس مخالف گرایش داشته باشه. بگذریم. اطهر از آن دوستهای ناب است، خیلی ناب. حسودی میکند به من و من هم به او، منتها صمیمی و دوست داشتنیست.
امروز پیام صوتی استانبول نوشتش را فرستاد با شروعی پر هیجان که "سلام، تولدم مبارک" راستش حسودی ام شد به اینهمه انرژی اش. بعد از اهدافش گفت و کمی از گذشته که لذت بردم و غبطه خوردم.
در همین حین یادم افتاد که قصد داشتم بولت ژورنال درست کنم. برای من که خیلی فراموشکارم چیز خوبی است احتمالا. پارسال کمی تلاش کردم منتها نشد. خیلی درهم و قاطی بود. دارم بهش فکر میکنم و امروز جرقه خورد توی سرم که از روز تولدم شروع کنم. من آدم خلاقی نیستم منتها باید سعی ام را بکنم و اینقدر نترسم. راستش تمام ترسم از این بولت ژورنال برای خلاقیت لازم، گم شدن، تعهد ، و همین دیگه تعهد است. باید کمی بیشتر به خودم و احوالم فکر کنم به فراموشکاری هایم، عدم تعهدم و ترس از خلاقیتم. یک دفتر یوزرفرندلی برای خودم درست کنم که جدایی از این قرتی بازیها باشد و تعهد داشته باشم و هی خودم را چک کنم.
فعلا همین، اگه یادم بمونه تا تولدم.
ما را در سایت ترسها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 113