میم حال و روز روحی خوبی ندارد. مدام عصبانی است و به عالم و آدم گیر میدهد. م پیامی نداده و غمی البته اگر مشکلاتم با میم بگذارد، روی دلم نشسته. تهاش چی؟ هیچی. میم که اینقدر دوستم داره میگه ازم خسته شده. چی بگم و چی بخوام... حالم خوش نیست و تین ناخوشی معلوم نیست تا کی قراره ادامه پیدا کنه. دارم هر روز می جنگم برای زندگی و دراومدن از چاه افسردگی و هر روز هم یه داستان دارم.... بساطیه... به چی دلم خوشه؟ چرا چارچنگولی چسبیدم به زندگی؟ نمی دونم شاید فقط ترس از مردنه ...
ما را در سایت ترسها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 125